تبلیغات X
سفارش بک لینک
آموزش ارز دیجیتال
ابزار تادیومی
خرید بک لینک قوی
صرافی ارز دیجیتال
خرید تتر
خدمات سئو سایت
چاپ ساک دستی پارچه ای
چاپخانه قزوین
چاپ ماهان
techtip
تراوین




چرا فاحشه شدم ؟!
چرا فاحشه شدم ؟!

  

 fahesha 

چرا فاحشه شدم ؟ روايت تلخ زندگي دختر جواني است كه به گفته خودش تنها رفتار مستبدانه پدر خانواده و تعصب بي جاي برادران به اصطلاح غيرتمند او سبب انحراف و روسپي گري اش شده اند . البته همان طور كه در بالا اشاره كردم ، روش او با ديگر تن فروشان رسمي خيلي تفاوت دارد . بنا به اعتراف خودش اين كار را تنها براي انتقام از سرنوشت سياه خود انجام مي دهد !! سرنوشتي كه ابتدا از يك دوستي و عشق پنهان آغاز مي شود . فضاي غير عاطفي حاكم بر خانه و تعصبات غير منطقي پدر ، سبب گرايش بيشتر به اولين عشق خود مي شود . و هر روز بيشتر خود را در آغوش پسر جوان  غرق مي كند ... بعد از گذشت سال ها و كاميابي عاشق كه تنها گوهر ارزشمند دختر جوان رو به يغما برده ، فصل جدايي ها سر مي رسد .  و پسر به بهانه سربازي او را ترك مي كند . اين جدايي او را تا سر حد جنون غمگين و افسرده مي كند . تا جايي كه دست به خودكشي زده ولي با هوشياري مادر ، كه خود قرباني ظلم وستم است نجات مي يابد ...  

 

 

 

 

 

 

  fahesha

نگاهي به پديده روسپي گري در ايران ...

اكثر اون هايي كه سن و سالي ازشون گذشته و دوران پيش از انقلاب رو يادشون مي آيد ، خوب به خاطر دارند مراكزي در تهران و شهرستان ها وجود داشت كه در آن زنان روسپي زندگي مي كردند و كالاي خود را كه همانا ارائه  تن خويش براي دقايقي به مردان هوس باز بود ، از اين گذر درآمدي كسب كرده و زندگي فلاكت بار خود  ادامه مي دادند .. اين كه چگونه  زنان جوان و بزك كرده سر از اين  محل هاي بدنام در آورده و همانند يك كالا دست به دست مي شدند ، داستان مفصل خودش رو داره . كه قصد دارم براي آگاهي عزيزان جواني كه فقط نامي از چنين محله هااي شنيده اند ، به طور خلاصه بيان كنم . اين گونه مراكز معمولآ با نام هاي متعددي شناخته مي شد . كه در تهران به آن شهرنو ، قلعه و يا  جمشيد  مي گفتند .  بعد از انقلاب تمام خانه هاي آن محله با خاك يكسان شده و تبديل به فضاي سبز و پارك زيبايي شد .

اين كه چه گونه بانوان جوان سر از اين گونه نجيب خانه ها در مي آوردند ، داستاني بس مفصل دارد كه فقط مي توان به اين نكته اشاره كرد كه باند هاي مافيايي متعددي در تجارت ، نقل و انتقال و زورگيري از زنان مفلوك وجود داشت .  كه معمولآ دستمايه اغلب فيلم سازان وطني پيش از انقلاب قرار مي گرفت . به عنوان نمونه مي توان به فيلم هاي " خاطر خواه " ، دشنه ، سوته دلان و غيره اشاره كرد . روسپيان با ساكن شدن در اين گونه محله هاي بدنام ، علاوه بر داشتن سرپرستي پير از قماش خود كه آن را خانم رئيس مي ناميدند ، معمولآ تعدادي گردن كلفت چاقو كش هم در مقام حامي يا بهتره بگوييم زور گير ، در اطراف آن ها مي پلكيدند . در اين ميان آن هايي كه از بر رويي زيبا برخوردار بودند ، هريك معشوقه خصوصي يكي از شرور هاي محله بوده كه بخش زيادي از درآمدشان نصيب آنان مي شده است  . در اين ميان نبايد از نقش واسطه ها يا همون قوالان غافل بود . اين افراد كه در حقيقت به نوعي مالك زنان محسوب مي شدند ، همانند كالايي از آن ها استفاده مي كردند .

در آن روزگار براي جلوگيري از انواع بيماري هاي واگير ، روسپي ها زير نظر وزارت بهداشت مرتب معاينه شده و در همان محله نگهداري مي شدند . مردان هوس باز براي ارضاي تمايلات خويش بعد از ورود به قلعه ، با سرك كشيدن به خانه ها كه در آن زنان تن فروش در يك رديف به صورت نيمه لخت نشسته بودند ، بعد از انتخاب با خريدن ژتون از خانم رئيس ، به اتاق محقر روسپي كه اغلب با تختي زوار در رفته ، پنكه اي قديمي و يخچال كوچكي تزئين شده بود ، و ديوار هاي آن منقوش به تصاوير ستارگان سينمايي بود ، مشغول كام گيري مي شدند . گاهي هم ديده مي شد بعضي از مردان هوس باز حرفه اي با شنيدن آوازه حضور زني زيبا در يكي ديگر از شهر هاي كشور ، براي كام گيري راهي آن ديار غريب مي شدند !! فراموش نكنيم كه مافياي قدرت براي حفظ و تداوم بهره گيري از كالاهاي خويش ، علاوه بر استفاده از اهرم زور توسط اوباشان خود ، با گرفتن انواع سفته دست و پاي آن بيچاره ها را هم از نگاه قانوني مي بستند . تا هيچ گاه فرار نكند .

  fahesha 

يك خاطره شرم آور !!

قبل از اين كه به شرح ماجراي دختر جوان بپردازم ، ياد خاطره اي شرم آور در همين رابطه افتادم كه با اجازه شما عزيزان آن را نقل مي كنم ... در سال هاي نوجواني زماني كه در دبيرستان تحصيل مي كردم ، يك بار به اتفاق مرحوم پدرم براي ديدن دختر عمه ام كه همسرش افسر چتر باز نيروهاي ويژه تيپ هوابرد بود به شيراز رفتيم . زيبايي هاي شهر شيراز همچنين مهمان نوازي فاميل ام خاطره اي فراموش نشدني برايم رقم زد  . بعد از گذشت چندين سال از اين ماجرا و در ايامي كه تازه پروازي شده بودم ،يك روز قرار شد به ماموريت يك هفته اي شيراز بروم . و از آن جا كه خيلي دوست داشتم دوباره دختر عمه و همسرش رو ببينم ، از يكي از همكاران قديمي ام در خط پرواز كه بار ها به شيراز پرواز داشته و همه جاي آن رو مي شناخت  ، پرسيدم .. مهدي جان نمي دوني اسم محله اي كه افسران چترباز در شيراز زندگي مي كنند  چيه ؟  مهدي كه از اون ناقلاهاي مشهدي بود ، ازم پرسيد مي خواهي چه كار ؟ گفتم دخترعمه ام اون جا زندگي مي كنه مي خواهم ببينمش .  او هم بدون درنگ پاسخ داد.. " شيرين بيان " من ساده هم اصلآ فكر نكردم سركارم گذاشته است !!

در حقيقت اين نام مربوط به محله بدنام شهر شيراز بود.. كه من روح ام از اين ماجرا خبر نداشت ! وقتي به شيراز رسيدم ، براي اين كه به همسر دختر عمه ام نشون بدم من هم نظامي شده ام ، اشتباه كرده و با همون لباس پرواز براي ديدن آن ها از پايگاه هوايي بيرون آمدم . من احمق  ديدم كه  هرتاكسي اي  كه جلوي پايم توقف مي كنه وقتي نام شيرين بيان رو مي گويم ، به سرعت راننده پاش رو روي گاز قرار داده و به راه خود ادامه مي دهد !! با خود فكر كردم شايد به خاطر دوري راه است ..!  وقتي چندين بار اين ماجرا تكرار شد ، اومدم زرنگي كرده تا بلكه راحت به محله فاميل ام بروم . از اين روي وقتي اولين تاكسي ترمز كرد نام مقصد رو نگفته بلكه گفتم مستقيم .. ! هنوز راننده كه آدمي لات و گردن كلفت به نظر مي رسيد مسافت زيادي طي نكرده بود كه پرسيدم آقاي راننده شيرين بيان هم به مسيرتون مي خوره ؟!!‌ شانس آوردم كه لباس پرواز تنم بود .. راننده خطاب به خانمي كه كنار دستش نشسته بود گفت .. ببخشيد آبجي ..و آنگاه رو به من كرده و پرسيد اون جا چه كار داري جناب سروان ؟ و من خيلي خونسرد گفتم دختر عمه ام با همسرش اون جا زندگي مي كنند !!!

راننده در حالي كه با عصبانيت به من نگاه مي كرد ... ترمز زده و گفت پياده شويد ... مسير من نمي خوره !! و در حالي كه پياده مي شدم ، شنيدم به مسافران اش مي گويد .. عجب رويي داره !! من ساده باز هم دوزاري ام نيفتاد كه داستان چيه ! و با خود فكر كردم شايد از افسران هوابرد دل خوشي نداشته كه اين چنين با من برخورد كرد ! بگذريم .. بعد از تكرار پشت سر هم اين ماجرا ، در نهايت  راننده پيري مهربان وقتي دليل رفتن من را سوال كرد و پاسخ شنيد براي ديدن دختر عمه ام ..... فهميد كه رندي من را دست انداخته است ! و با ملايمت خاص خودش گفت كه عزيزم اين جايي كه تو آدرس مي دهي محله خوش نامي نيست عمو جان  ..  بايد بگي كوي ... خلاصه اين جا بود كه متوجه شدم مهدي ناقلا بد جوري من رو سركار گذاشته است !  من خرفت مي ديدم وقتي نام شيرين بيان رو مي آورم عين جن و بسم الله همه از من فرار مي كنند !

fahesha

چرا فاحشه شدم ..؟!

سال ها پیش که در یک سازمان بین المللی به فعالیت مشغول بودم ، با كارمندان زيادي همكار بودم كه بعضي از آن ها كه خانم بودند زير نظر خودم كار مي كردند . كاري كه آن جا انجام مي دادم تقريبآ فرهنگي بود كه در سطح بين المللي منتشر مي شد . در ميان دختر خانم ها ، دختري بود گوشه گير ، اخمو ، كه حتي از جمع دوستان اش هم طرد شده بود . به طوري كه ميز كار او را در بخشي جداگانه قرار داده بودند . و او به تنهايي كار هاي مربوط به خودش رو انجام مي داد . اوايل زياد به او توجهي نداشتم . اما بعد از چند ماه متوجه شدم كه خيلي افسرده است . و معلوم بود زجر زيادي رو متحمل مي شود . از آن جا كه كارش هم خيلي خوب بود . سعي كردم باب سخن رو با او باز كنم . ابتدا در مورد مسايل كاري و وظايف اش حرف مي زدم .. به تدريج مسئوليت اش را اضافه كردم تا ببينم تآثيري در چهره غمگين اش داره يا نه .. ولي با كمال تعجب مي ديدم حتي كار زياد هم مانع از تغير روحيه او نمي شود . تا اين كه عاقبت يك روز به دفترم صداش زده و بعد از كمي گفت و گو در مورد كارهاش ، بهش گفتم دخترم من مثل پدرت هستم مي شه بگي چرا اين همه افسرده اي ؟!!

وقتي نام پدر رو شنيد حس كردم زير لب به آهستگي گفت .. مرده شور هر چه پدره ببره ! او هرگز فكر نمي كرد من به علم لب خواني تبحر دارم . براي همين ديگه اصرار نكردم كه چي گفتي !! و در اولين قدم خيلي خوب پيشرفت كرده بودم . و متوجه شدم هر چه هست بايد زير سر پدرش باشه .. من مطمئن بودم حيا و شرم به او اجازه نمي دهد تا مسايل و مشكلات خانوادگي اش رو به من بگويد . براي همين در جلسه اول سعي كردم بيشتر من حرف بزنم تا او .. به اصطلاح خواستم يخ هايش آب شود . اگه حمل بر خود ستايي نباشه ، طريقه گفت و گو با خانم هاي جوان رو خوب بلد هستم ... به همين دليل بعد از دقايقي ديدم نوع نگاه اش نسبت به من تغير كرده است .. او حالا به خود جرآت داده و هر از گاهي سرش رو كه عادت كرده بود پائين نگه دارد ، بالا گرفته و به چشمان من خيره مي ماند . خيلي دلم مي خواست علم روانكاوي رو بلد بودم .. ولي همين نشانه ها كافي بود تا احساس كنم تآثير خوبي روي او گذاشته ام . براي همين سريع موضوع رو عوض كرده و از كار حرف زدم ..

از روز بعد احساس كردم نوع رفتارش نسبت به روزهاي قبل تغير كرده است .. ولي همچنان گوشه گير بوده و به دور از همكاران ديگر ، سرش تو كار خودش بود . در همون ايام من مسئوليت فرهنگي هنري و روابط عمومي بنياد خيريه اي رو به عهده داشتم ..  و در مقام مدير كل امور بين الملل دستم براي جذب افراد بي كار زياد باز بود . به همين دليل در پايان وقت اداري شيرين رو صدا زده و بهش گفتم .. تو كه كارت اين قدر خوبه ، آيا دوست داري براي اوقات بي كاري ات كاري رو دست و پا كنم ؟ هنوز پرسش من به اتمام نرسيده بود كه ديدم گفت .. بنياد محراب كوثر رو مي گي !! واقعآ  هوش و ذكاوت اين دختر رو تحسين كرده و فهميدم اي بابا .. من از مرحله پرت هستم .. طرف حتي آمار مشاغل من رو هم داره !!  بهش گفتم دلت مي خواد اون جا هم مسئوليتي بهت بدم ؟ چشمان اش برقي زده و گفت مي شه دوستم مينا رو هم با خودم بياورم ؟ وقتي پاسخ مثبت ام رو شنيد .. خيلي خوشحال شد . دومين نتيجه اي كه گرفتم اين بود كه مشكل او عدم توجه به شخصيت وي در خانه و اجتماع است . براي همين قرار ملاقات براي يك روز بعد از ظهر رو گذاشتم .

در بنياد محراب كوثر مسئوليت ام خيلي زياد بود . ولي از طرفي هشت تا مدير جوان داشتم كه در زيرمجموعه ام خوب فعاليت مي كردند . و من معمولآ هفته اي يك روز اون جا مي رفتم . در ساير روزها منشي ام شهين ، گزارش ها و كارها رو براي امضاء به صدا و سيما و اون دفتر فرهنگي مي آورد . در يك مقطعي من خيلي فعاليت مي كردم .. علاوه بر صدا وسيما ، مركز بين المللي ، نشريات در مراكز خيريه هم عضو افتخاري بودم .. ولي در بنياد محراب مسئوليت رسمي داشتم . به هر حال آن روز شيرين به اتفاق مينا به بنياد آمده و من قبلآ دستور داده بودم تا حكم اين دو نفر را بزنند . براي همين وقتي آن ها  وارد دفترم شدند ، قبل از هر چيز احكام آن ها رو به دستشون دادم .. شيرين خيلي خوشحال شد . و احساس كردم از اين كه به او توجهي جدي شده است ، روحيه اش تغير كرده است . و حتي روزهاي ديگر هم در محل كارش خيلي سرزنده به نظر مي رسيد ..

از اين كه مي ديدم توانسته ام ناراحتي او را بر طرف كنم ، احساس رضايت مي كردم .. تا اين كه يك روز در جاي مهمي دعوت داشتم .. كه ديدم تلفن همراه ام زنگ خورد .. شيرين بود . از اين كه او با من تماس گرفته بود ، نگران شدم .. ولي او بعد از كلي طفره رفتن هاي فراوان به من گفت آيا امروز بعد از ظهر به فلان نمايشگاه مي آيي ؟! راستي يادم رفت بگم كه شيرين هنرمند هم بود . و در يك رشته هنري تبحر خاصي داشت . من به او گفتم .. راستش امروز قرار مهمي در جايي دارم . اگه نرم خيلي بد مي شه .. احساس كردم ناراحت شده است .. مكثي طولاني كرده و سپس افزود .. خواهش مي كنم .. حتمآ بيا ! واقعآ بين دو راهي گير كرده بودم .. اگر به جلسه نمي رفتم ، خيلي بد مي شد .. اگه به ديدن شيرين هم نمي رفتم  ممكن بود رشته اطميناني كه به من كرده بود قطع بشه .. اين بود كه آدرس نمايشگاه رو گرفتم و بهش گفتم تا ببينم چي پيش مي آيد ..

يادمه اون روز سر ساعت خودم رو به نمايشگاه رسوندم .. راستش رو بخواهيد من زياد اهل اين جور مراكز روشنفكري كه پاتوق دختر پسرهاي هنرمند است نيستم .. ولي خب به خاطر ارزش قائل شدن به دختري كه احساس كردم بهم نياز داره ، رفتم . او با ديدن من واقعآ بال در آورد ... براي نخستين بار بود كه چهره او رو با آرايش مي ديدم .. آرايش كه چه عرض كنم .. نوعي گريم ملايم كرده بود .. روسري رنگي .. با ديدن من با خوشحالي به سويم آمده و من را به دوستان همسن و سال خودش معرفي كرد .. همه مي پرسيدند شيرين جان اين آقا پدرت است ؟ و او مي گفت از پدر نزديك تره !! جا خوردم .. آخه من كه كار خاصي براي او انجام نداده بودم ..  اون روز در آن نمايشگاه خصوصي كه در يكي از خانه هاي خيابان جردن برگزار شده بود ، يكي دو ساعت همين جوري چرخ زده و خودم رو با ديدن آثار هنرمندان جوان سرگرم مي كردم .. تا اين كه مراسم به پايان رسيد ..

اون موقع من ماشين نداشتم .. چون اداره ماشين با راننده در اختيارم قرار داده بود .. ولي چون امر شخصي بود ترجيح دادم با تاكسي به نمايشگاه بروم .. از اين رو كمي در سربالايي خيابان جردن قدم زديم .. احساس كردم يخ او كاملآ ذوب شده است .. ولي باز هيچي در باره خودش نگفت .. يعني من نپرسيدم .. فقط گفتم خونه تون كجاست .. گفت  امشب خونه دوستم مينا كه انتهاي جردن است مي روم .. او همشهري ما است ...  در همين هنگام پرسيدم .. خانواده ات نگران نمي شوند ؟ گفت من منزل خاله ام زندگي مي كنم . پدر و مادرم شهرستان هستند ... و به آن ها اطلاع داده ام كه خونه مينا مي روم .. وقتي كه قصد داشتيم از عرض خيابان عبور كنيم ... من ناخواسته از روي عادت سعي كردم دستش رو گرفته تا به ماشين هاي در حال تردد برخورد نكند .. اما با كمال تعجب ديدم بعد از عبور از خيابان هم دست من رو رها نكرده ... و محكم آن را گرفته است .. اين جا بود كه فهميدم اين طفلك چقدر كمبود محبت پدرانه داره ...

وقتي در خونه مينا رسيديم .. احساس كردم دلش نمي خواد از من جدا بشه .. همين جوري دقايقي ايستاد و در حالي كه قطره اشكي گوشه چشماش جاري شده بود .. به آرامي گفت .. چي مي شد اگه شما پدر من بوديد ؟ با بيان اين حرف اش بد جوري آتش گرفتم .. خيلي دلم به حالش سوخت .. بهش گفتم از اين لحظه تو واقعآ دختر من خواهي بود .. اين رو بهت قول مي دهم . و بعد از خداحافظي ترجيح دادم كمي پياده راه بروم .. راستش رو بخواهيد جيگرم كباب شده بود . شب وقتي خونه رسيدم جريان رو به همسرم گفتم . و ازش خواهش كردم من او رو با تو آشنا مي كنم .. سعي كن بهش محبت كني .. گناه داره .. چون من در اداره نمي تونم زياد به او توجه كنم . چون مدير او هستم .. و مدير عاملي كه من رو براي همكاري دعوت كرده بود با وجودي كه در آلمان اقامت داشت .. ولي خب خيلي محيط كار رو بسته نگه داشته بود . و از من مي خواست خيلي سخت گيري كنم .. كاري كه در ژن من نبود .. ولي من هرگز در اين مورد خاص به گفته او عمل نكردم .. !

من براي طولاني نشدن خيلي خلاصه به اصل ماجرا مي رسم .. فقط اين رو بگم كه شيرين با همسرم آشنا شده و پاش به خونه ما باز شد . بعد از چند ماه كه حسابي اطمينان اش به من جلب شد .. يه روز حرف هايش رو زد .. او گفت .. در شهرستان كه بودم ، جواني به اسم الف .. كه در همسايگي ما بود من باب دوستي رو با من آغاز كرد .. ابتدا خيلي كم همديگر رو مي ديديم .. بعد ها به او عادت كردم .. ولي هميشه سعي مي كردم از چشم پدر و برادرانم پنهان بمونه .. چون آن ها اگر مي ديدند ، با تعصب خشكي كه داشتند حتمآ سر من و او را از بيخ مي بريدند ... من به دليل نياز به محبت خيلي به او وابسته شدم . تا اين كه ديپلم خودم رو گرفته و در دانشگاه شركت كردم . براي ادامه تحصيل پدرم من رو به تهران آورده و مرا به دست خاله و شوهر خاله ام سپرد . .. الف براي ديدن من مرتب به تهران مي آمد .. و من فرصت مناسبي يافته بودم تا با او باشم .. گاهي به خانه مينا مي رفتيم ..و تمام روز را با هم مي گذرانديم .. بقدري عاشق بودم كه نفهميدم چه بلايي به سرم آمده است ! زماني متوجه شدم كه الف قصد رفتن به سربازي رو داشت ..

او بعد از كام گرفتن از من ، ديگه سرد شده بود . و سربازي بهترين بهانه براي ترك كردن من بود .. من اوايل در خوابگاه دخترانه فقط كارم اشگ و آه بود .. هيچ وقت از خوابگاه بيرون نمي آمدم . نه اشتهاي غذا خوردن رو داشتم و نه علاقه اي به معاشرت .. ساير دانشجويان خيلي پر تحرك بودند .. ولي من هميشه افسرده بودم . بعد از پايان دانشگاه ، شوهر خاله ام به خاطر دوستي طولاني كه با آقاي مدير عامل مقيم آلمان داشت ، من رو اين جا استخدام كرد .. تا قبل از اين كه شما بياييد من هميشه افسرده بودم ... بعد از مدتي فرد ديگري به نام آقاي ميم كه مجسمه ساز بود و من را در كلاس هاي هنري ديده بود با من باب دوستي رو آغاز كرد .. و چيزي حدود يك سال با او بودم .. بعد از الف .. اين واقعآ تكيه گاه من شده بود .. همه كار ها به خوبي پيش مي رفت تا اين كه قرار شد با هم ازدواج كنيم .. و من بعد از مدت ها افسردگي خوشحال بودم كه مثل همه دختر ها عاقبت به خونه بخت مي روم .. قبل از از ازدواج يه روز از هر دري حرف زديم تا اين كه ..

من براي نشان دادن صداقت ام از عشق گذشته ام حرف زدم .. او هم قبلآ مي دانست كه جواني رو كه دوست داشتم مرا ترك كرده است .. اما وقتي خيلي به او اطمينان كرده و از بلايي كه به سرم آمده سخن گفتم .. او هم مرا ترك كرد ... ديگه داشتم داغون مي شدم .. دومين ضربه خيلي شديد بود . براي همين دو بار دست به خودكشي زدم .. ولي انگار عمر من هنوز در اين دنياي پر درد و رنج هنوز ادامه داشت ..و من محكوم به زجر و بدبختي بودم .. در منزل هم خاله و دختر خاله هايم خيلي اذيتم مي كردند .. هميشه حسرت لباس هاي آن ها رو مي خوردم .. اگه يه بار هم اشتباهي مانتوي يكي از دختر خاله هايم رو مي پوشيدم .. غوغا بر پا مي شد .. اين بود كه در زير زمين منزل خاله ام اوقات ام رو مي گذروندم .. و در يك گوشه آن كارگاه هنري خودم رو داير كرده بودم .. و در تنهايي خودم به كارهاي هنري مي پرداختم .. تا اين كه ورق برگشت ..

خاله من چند تا پسر بزرگ در خانه داشت .. آن ها رو مثل برادرهاي خودم دوست داشتم ..  ولي يكي از آن ها به بهانه ديدن آثار من مرتب به انباري كه در زير زمين قرار داشت مي آمد .. كم كم حضور او بيشتر شده و زماني چشم باز كردم كه رابطه من با او خيلي صميمي شده است .. او همه بدبختي هاي من رو مي دانست ... ولي فكر نمي كرد كه تنها گوهر خودم رو از دست داده ام .. وقتي هم كه با هم حرف مي زديم او علنآ بهم مي گفت كه براي من بكارت معني و مفهومي نداره .. من شخصيت دختر رو مي خواهم و نه بكارت آن را .. واين حرف ها براي من خيلي ارزش داشت .. و خوشحال بودم با جواني ازدواج خواهم كرد كه برايش اين مسايل سنتي ارزشي نداره ... اما وقتي او موضوع عشق و علاقه اش رو در خانواده مطرح كرد .. غوغاي عجيبي برپا شد .. خاله ام اول غش كرد .. او عادت دارد هر وقت چيزي رو بخواهد ثابت كنه كه زورش نمي رسه ، از اين حربه استفاده مي كنه .. وبقيه از ترس بيماري او ماست ها رو كيسه مي كنند .. و همه چيز بر وقف مراد او پيش مي رود ...

خاله بد جنس من وقتي ماجراي عشق فرزندش رو به من ديد ، خيلي زود دست به كار شده و براي پسرش يك دختر از اقوام دور خود انتخاب كرده و آن ها رو سر سفره عقد نشاند .. با شكست در سومين عشق بار ديگر خودكشي كردم .. اما اين بار هم نجات پيدا كردم .. ولي همه چيز براي من رنگ باخته بود . حتي در محل كار هم ، همكاران روي خوشي به من نشان نمي دادند .. و ترجيح مي دادند از يك دختري كه چشمان اش هميشه گريان است و افسرده به نظر مي رسد فاصله بگيرند .. تا اين كه شما به عنوان مدير جديد تشريف آوردي .. و با محبت هايي كه در حق من كردي ، كمي به خودم اميدوار شده و با جديت كارم رو دنبال مي كنم .. ازش پرسيدم چرا اين قدر از پدرت متنفر هستي .. ؟ او در حالي كه اشگ مي ريخت گفت .. پدر من واقعآ آدم ديكتاتور و مستبدي است .. روزي نيست كه در خانه ما دعوايي برپا نشود .. بيچاره مادرم مرتب اشگ مي ريزد .. و به خاطر فرزندانش زندگي رو تحمل مي كنه .. پدرم چند بار خواست حتي مادرم رو بكشه ...

آخه وقتي مادر من دختري نوجوان بود ، به عقد پدرم در امده بود .. طفلك مادرم سيستم تناسلي اش طوري بود كه از كودكي پرده بكارت نداشت .. و همين مسئله هنوز هم با گذشت چندين سال ، مرتب سوژه دعواهاي خانوادگي ماست .. پدر .. مادرم رو متهم مي كنه كه پيش از او با كسي رابطه داشته است !! و هر چه او سوگند مي خوره كه والله به پير به پيغمبر سوگند دست احدي به بدن من نخورده است ، ولي او قانع نشده و بقدري حرص مي خورد كه چيزي نمي ماند سكته كنه ... خيلي بد اخلاق و عصباني است .. و مادر رنج ديده من فقط به خاطر اولادهايش مرتب او رو  تحمل مي كنه ..  به عبارتي خونه ما در شهرستان يك جهنم به معني واقعي است .. اين جا هم خونه خاله ام هم به خاطر بد جنسي هاي او چيزي از منزل پدري ام كم نداره .. و من فقط روزهايي كه خونه مينا مي روم ، كمي درد و رنج هاي خودم رو فراموش مي كنم ...

درد سرتون ندم ... من اين دختر رو مورد حمايت خودم قرار داده و واقعآ مانند دختر خودم ، چيزي از او دريغ نمي كردم .. گاهي هم به همسرم مي گفتم شيرين رو به خونه دعوت كن .. تا كمي روحيه اش تغير كنه .. و به همين دليل گاهي هم در هفته يكي دو شب به خانه ما مي آمد .. ديگه واقعآ من رو مانند پدر خويش تصور مي كرد .. من خيلي دلم مي خواست شوهري مناسب براي او پيدا كرده تا به سر خونه و زندگي اش بره .. ولي هر بار كه شيرين از پسري خوشش مي آمد ، من او را به مجموعه خودم دعوت به همكاري مي كردم تا شايد آن ها در حين كار با هم بيشتر آشنا شوند .. ولي مي ديدم كه اين اتفاق نمي افتد .. من حتي چندين بار شيرين رو با خودم به مسافرت بردم .. نخستين بار در تعطيلات نوروز او را به مشهد بردم .. او با همسر برادرم كه زني بسيار مومن و با تقوا است خيلي جور شده بودند . به هر حال سعي مي كردم به اين دختر زجر كشيده خوش بگذرد .. ولي يه حسي به من مي گفت كه اين اواخر تغير شخصيت داده است ...

تا اين كه يك روز كه پسر مناسبي رو كه دنبال همسر خوب مي گشت به او معرفي كردم ، ديدم علنآ مخالف ازدواج شده است !! اين رو هم اضافه كنم كه ديگه شيرين ..اون دختر خجالتي گوشه گير سابق نبود .. اولآ چهره و قيافه او عوض شده .. و كاملآ مثل دختر تهراني هاي اصيل  ، پيرو مد و اين جور كارها شده بود . از وقتي هم كه من از اون مركز فرهنگي استعفاء دادم ، شيرين هم خودش بيرون آمده و بي كار شده بود .. براي همين از طريق يكي از دوستانم او رو به يكي از نهاد هاي بزرگ معرفي كرده و اون جا كار مي كرد .. و من فرصت كنترل مثل سابق رو نداشتم .. البته هر از گاهي بعد از ظهر ها به دفتري كه من كار مي كردم سر مي زد .. ولي همان طور كه گفتم احساس كردم خيلي قرتي شده است .. رفتار و منش او خيلي تغير كرده بود . اوايل خيلي نصيحت اش مي كردم .. كه در رفتارش تجديد نظر كنه .. ولي او به ظاهر قبول مي كرد .. ولي كار خودش رو دنبال مي كرد ..

البته شايد صحيح نباشه اين نكته رو بگم .. ولي چون قصد دارم واقعيت ها رو عنوان كنم ، مجبورم به اين مسئله هم اشاره كنم .. بله عزيزان در يك مقطعي كه من خيلي سعي مي كردم او رو به سر خونه زندگي و ازدواج تشويق كنم ، اعترافي كرد كه تا مدت ها من شوكه شده بودم .. بله او گفت كه عاشق من شده است !! اي دل غافل .. خيلي سعي كردم تا به او بقبولانم من مثل پدر او هستم .. سن و سالم نمي خوره ... علاوه بر آن .. دخترم همسن اوست .. ولي او زير بار نمي رفت و تهديد به خودكشي مي كرد .. عجب گيري افتاده بودم .. يه جوري موضوع رو با همسرم در ميان گذاشتم تا او را نصحيت كنه .. ولي اصلآ فايده اي نداشت ... من مي ديدم اين اواخر با هر دختر خانمي كه من كار مي كنم او گير مي دهد .. ولي اصلآ فكرش رو نمي كردم موضوع از كجا آب مي خوره .. دلم هم نمي آمد او رو به حال خود رها كنم .. چون مي دونستم خيلي زود اغفال مي شه ...

حسودي او نسبت به همكارانم بقدري شدت گرفته بود كه يه روز من به او گفتم شيرين جان همسرم كه زن قانوني من است اين همه به من گير نمي دهد .. و روي همكاران من حساس نيست .. تو چرا اين همه به خانم ها بدبيني ؟!! باور كنيد خيلي تلاش كردم يه جوري آتش عشق او رو خاموش كنم .. و از طرفي مي ترسيدم دوباره ضربه بخوره .. آخه تازه رو آمده بود .. اين رو هم بگم .. با وجودي كه بيست و شش ساله بود ، ولي چهره اش طوري بود انگار يه دختر دبيرستاني است .. ! اين موش و گربه بازي ها ادامه داشت .. تا اين كه شنيدم عشق اول او به تهران آمده است .. اين را بهترين فرصت دانسته و از شيرين خواستم با او صحبت كنه .. شايد اختلاف ها از بين رفته و با او ازدواج كنه .. اول قبول نمي كرد ولي بعد با اصرار هاي من پذيرفت .. و من براي اين كه نيروي انتظامي جوون ها رو در خيابان مي گرفت ، كليد دفتر جام جم رو بهش دادم و گفتم بعد از ظهر كه دفتر تعطيل شد بياييد و اين جا با هم حرف بزنيد . روز بعد وقتي از او پرسيدم چي شد گفت به توافق نرسيديم .

بهش گفتم تلفن او را بده تا من شخصآ با وي گفت و گو كنم .. گفت به شهرستان رفته است .. چند روز بعد كه براي انجام كاري به دفتر جام جم مراجعه كردم .. شيرين رو به اتفاق جوانكي در شرايط خيلي زننده اي ديدم !! واقعآ نمي دونستم چه واكنشي نشون بدم .. حال پدري رو داشتم كه دخترش اغفال شده است .. وقتي قصد داشتم پسرك رو تنبيه كرده و به پليس تحويل بدم ، گفت اين همون الف است !! گفتم مگه تو نگفتي به شهرستان رفته است ؟ گفت الان اومده .. ! فهميدم دروغ مي گويد .. خلاصه بعد از اين موضوع تقريبآ دوزاري ام افتاد كه او ديگر عملآ به انحراف كشيده شده است .. دختري كه روزي معصوميت در چهره اش موج مي زد ، حالا با آرايش و گذاشتن لنزهاي رنگي به چشم واقعآ يه موجود ديگري شده بود . به همين دليل سعي كردم اين بار هم با زبان خوش از روي تدبير با او سخن بگويم .. تا شايد مثل گذشته دختري مطيع و سالمي باشه .. خيلي با او حرف زدم .. و او اعترافي كرد كه لرزه بر جونم افتاد .. او گفت .. من براي آزار خودم و براي اين كه از سرنوشتم انتقام بگيرم اين كار ها رو مي كنم .. ! ديگه حرف هاي من در او تآثير نداشت

از اون جايي كه من او رو خواهر زاده خودم به همه جا معرفي كرده بودم .. خلاصه روزي نبود كه يكي از دوستان در باره كارهاي او به من زنگ نزنه .. همه مي گفتند فلاني مي دوني خواهر زاده ات با چه اشخاصي معاشرت مي كنه ؟ و من براي آخرين بار با او صحبت كردم .. بهش گفتم دست از اين كارهاي كثيف خودش برداره .. و به زندگي سالم مثل همه دختر هاي هم سن و سال خودش برگرده .. ولي او ديگه بقدري بي پروا شده بود كه تو روي من هم وا مي ايستاد !! بهش گفتم اگه يك بار ديگه .. فقط يك بار ديگه به من خبر از كثافت كاري هاي تو بدهند ، من موضوع رو به خانواده ات اطلاع مي دهم . اگر چه در همون اواخر خانواده اش هم به تهران آمده بودند ... به همين دليل ديگه مثل سابق احساس تكليف نمي كردم تا از او حمايت كرده و هواي او رو داشته باشم .. به همين دليل ديگه براي هميشه رهاش كردم .. فقط آخرين بار يك نامه با پيك براش فرستادم و نوشتم اگه بشنوم وارد كارهاي خلاف شدي ، به شرافتم سوگند به پدرت خواهم گفت ..

 همان طور كه قبلآ نوشتم ، از هر كجا و شخصي ببرم ، براي هميشه قطع رابطه مي كنم .. الان حدود دو سال است از او خبري ندارم .. و راستش رو بخواهيد ديگه هم چيزي در مورد او نشنيدم .. شايد ترس از فهميدن برادران و پدرش ، دست از كارهاي خلاف خود برداشته .. شايد هم به سر خونه و زندگي جديدي رفته است .. ولي روش جديدي براي تن فروشي داشت .. او در همون اعتراف آخري خود  به من گفت .. من از هر كسي خوشم بيايد به سراغ اش مي روم .. و الحمدالله مردان ما بقدري ضعف دارند كافي است به روي آن ها بخندي .. خودشون پيشنهاد كارهاي خلاف رو مي دهند .. وقتي از او پرسيدم چگونه است كه گير پليس نمي افتي ؟ گفت ..  او از جلو حركت مي كنه و من با فاصله از پشت سرش راه مي افتم ..  خلاصه اين هم سرنوشت دختري بود كه مي توانست خوب باشد .. مي دونم تن فروشي او مثل بقيه به خاطر پول نبوده .. شايد هم راست مي گفته كه اين جوري از سرنوشت بد خويش انتقام مي گرفته است .. او در همان آخر ديدار گفت كه اگه به خاطر مصيبت هايي كه مادرم متحمل شده بود نبود ، مطمئن باش خودم رو از قيد اين زندگي خلاص مي كردم !!

 

با تشكر و احترام

 

بهروز مدرسي  


برچسب ها :
| لینک ثابت | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 27 اردیبهشت 1389 و در ساعت : 03:47 - نویسنده : دکتر فرید با مدیریت جهان آریایی
محبوبترین مطالب
:: مقعدی - 4490
آخرین مطالب نوشته شده